ترنمترنم، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

👧 ..ترنم بهاری.. 👧

سه ماهگی دختر قشنگم!

"ترنم جان در سه ماهگی" "61 سانتی متر قد" "5400 گرم وزن" دخترم سه ماهگی شما با ماه مبارک رمضان مصادف شد...سال پیش تو این ماه پر برکت خدا فرشته قشنگم رو بهم هدیه داد.. خدایا روزی 100 بار هم بابت هدیه زیبایی که بهم دادی شکر کنم بازم کمه...عاشقتممم خداااا اینم چند تا عکس از سه ماهگیت عزیز دلم         قربون صورت ماهت برم که مثل فرشته هاست...     این عکس هم مربوط به مهمونی مامانی( مادربزرگ مامان) هستش که افطاری دعوتمون کرده بود عزیزم...نزدیک به 50 نفر مهمون دعوت بودن و همه قربون صدقه شما میرفتن دختر نازنینم... شما هم به همه میخندیدی و حسابی خوش اخل...
30 مرداد 1394

واکسن دو ماهگی + عکس های ترنم جونی

"ترنم جان در دو ماهگی" "59 سانتی متر قد" "4600 گرم وزن" دخترم واکسن دوماهگی برای شما خیلی سخت بود...خیلی درد کشیدی قربونت برم...فکر نمیکردم زدن واکسن نی نی ها اینقدر سخت باشه...واکسن شما رو انیستو پاستور زدیم گلم...چون خونه مادر جونی اینا به اونجا نزدیک بود و من و مادرجونی و شما سه تایی رفتیم برای زدن واکسن...صبح ساعت 8 واکسن رو زدیم و تا ساعت 1 همه چیز خوب بود و حتی شما میخندیدی...من خوشحال بودم از اینکه دیگه درد نکشیدی...ولی وااای واای وااای...ساعت 1 که شد جیغ های بنفشت شروع شده...چه جیغ هایی!!! دست هر کس به جای واکسنت میخورد اونقدر جیغ میزدی که سیاه و کبود میشدی... الهی مامان بمیرم برات...من برات کمپرس سرد می...
30 مرداد 1394

یکماهگی به روایت تصویر

  "ترنم جان در یکماهگی" "55 سانتی متر قد" "3800 گرم وزن"            تو عکس بالا اولین باری بود که منو شما و بابایی باهم میرفتیم بیرون...با هم رفتیم که مامان کتونی و شلوار بخره...اونروز 20 فروردین بود...شما هم از اول تا آخر همینجوری تو خواب ناز بودی قربونت برم....         ...
30 مرداد 1394

6 فروردین روز زمینی شدنت

  "ترنم جان در لحظه تولد" "50 سانتی متر قد" "3265 گرم وزن" هر روزی که از خواب بیدار میشدم یک روز به لحظه دیدارت نزدیک میشدم عزیزم.... دوست داشتم این روزشمار زودتر به صفر برسه و در آغوش بگیرمت...روزهای آخر تحملم کم شده بود و گذر زمان کند... ولی بالاخره روز 6 رسید...روزی که 9 ماه تمام منتظرش بودم... اما دخترم اونروز دلم خیلی گرفته بود...چون قرار بود تو رو ازم جدا کنن....تکه ای از وجودم رو... نفسم رو...روحم رو... تحملش برام سخت...9 ماه باهات هم نفس بودم...دیگه جزوی از وجودم شده بودی... هیچوقت فکر نمیکردم روز تولدت یه همچین حسی داشته باشم...ولی اونروز تا لحظه بدنیا اومدنت حسابی دلتنگ روزها...
3 مرداد 1394

تحویل سال 94

  سلام دختر قشنگم... کم کم داریم به لحظه تحویل سال 94نزدیک میشیم... لحظه تحویل سال ساعت 2 و 15 دقیقه و 11ثانیه بود.. امسال قراره که از خدا بهترین عیدی همه ی عمرمون رو بگیریم... لحظه تحویل سال من یه حس دوگانه داشتم...از طرفی خوشحالم و از یه طرف هم ناراحت... سال 93به خوبی و خوشی سپری شد و سال جدید تو راهه و قراره با اومدنش یه عضو جدید هم به خانواده مون اضافه کنه... سفر دو نفره ما به خوبی و سلامتی طی شده و دیگه آخرای راه هستیم عزیزم..همه ی اینا باعث خوشحالیه....ولی وقتی به این فکر میکنم که قراره تا 6 روز دیگه وجود نازنینت رو ازم جدا کنن قلبم آتیش میگیره... منو تو 9 ماه با هم بودیم.....
3 مرداد 1394

تعیین وقت زایمان

دختر گلم سلام....  روز 20 اسفند آخرین ملاقات من با خانوم دکتر عارفی بود... اونروز قرار بود زمان زایمان من مشخص بشه... میدونی از کی منتظر این روز بودم؟؟! از همون روزی که فهمیدم تو دل مامانی...از همون روز دوست داشتم زودتر ببینمت و بغلت کنم....یعنی تو شبیه کی میشی عزیزم؟؟! مامان یا بابا؟؟؟ شبیه هر کسی باشی مهم نیست...فقط سلامتیت رو از خدای بزرگ میخوام... خانوم دکتر وقت سزارین رو برای 6فروردین گذاشت...قرار شد 6صبح ناشتا اونجا باشم.. راستش رو بخوای بگی نگی یکم استرس داشتم...آخه من تا حالا یه شبم بیمارستان بستری نبودم...تا حالا جراحی نکرده بودم...نمیدونستم چی انتظارم رو میکشه... درسته که از خیلی...
30 تير 1394

اسفند 93

سلام قشنگم.. میخوام از روزهای پایانی زندگی دو نفره بنویسم... روزها و ماه ها پشت سر هم میرفتن و من هر روز به تو دختر نازم نزدیکتر میشدم... روزهای آخر سال هم رسید و طبق معمول سال های قبل خونه تکونی عید شروع شد . البته امسال یه فرقی با سال های قبل داشت ها... فرقش این بود که بنده بخاطر شرایط خاص در خونه تکونی نقشی نداشتم و زحمت همه کارها گردن مامان جونی و بابا بود عزیزم. . دست جفتشون درد نکنه...بنده هم با دختر کوچولوم روزهای آخر سفرمون رو در حال استراحت بودیم که یه وقت به خانوم خانوم ها بد نگذره و هوس زودتر اومدن به سرش نزنه.... مخصوصا تو روزهای آخر سال که من کل دغدغم این بود که شما بعد از تحویل سال بدنیا بیای......
30 تير 1394

سیسمونی دخترم

  بعد از اینکه جنسیت  شما معلوم شد بدو بدو رفتیم سراغ سیسمونی... اونقدر واسه خریدش ذوق داشتم که نگو...از همین جا از مامان جون و بابا جونم تشکر میکنم که اینهمه زحمت کشیدن... دستشون درد نکنه... تو این پست عکس اتاق خوشگلت رو میزارم عزیزم..   در اینجا لازم میدونم که بگم نمدی های اتاقت کاره مامانه و براش حسابی زحمت کشیده...اونم تو دوران بارداری و با اون وضعیت... در ضمن بافتنی ها هم کار مامان جونی هستش...خیلی زحمت کشیده براشون...دست مامان گلم درد نکنه... بریم سراغ عکس ها.. ..                             ...
29 تير 1394

دخمل خانوم بودی شما؟!!!

عزیزم ! مامان چند وقتی بود که دنبال یه دکتر خوب می‌گشت که دوران بارداری برای چکاب ماهیانه بره پیشش...بعد از تحقیقات زیاد و پرس و جو های متمادی به پیشنهاد دوست مامان جون (مامان مامان) خانم دکتر سیده سهیلا عارفی رو انتخاب کردیم....آخه برادر دوست مامان جون تو بیمارستان بهمن پزشک کودکانه...ایشون از خانوم دکتر خیلی تعریف کردن و واقعا هم تعریف کردنی بودن خانوم دکتر.... دکتری بسیار حاذق با قدرت تشخیص فوق العاده!! از اونجایی که خانوم دکتر سرشون خیلی شلوغ بود وقتی من با  مطب تماس گرفتم منشی ایشون برای 2ماه بعد برام وقت گذاشت...یعنی دقیقا 9 آبان ماه که من تو ماه 5بودم... یکم دیر بود ولی خوب چاره ای هم نداشتیم..من تا قب...
29 تير 1394

بهترین کادوی تولد مامان

خوووب ! میخوام از روزی بگم که مامان و بابا از وجود نازنینت با خبر شدن... روز 5مرداد سال 93 من با دادن آزمایش بتا متوجه حضور یه مهمون کوچولو تو دلم شدم...یه مهمون که قرار بود نه ماه میزبانش باشم... 5مرداد رفتم آزمایشگاه سر خیابون و آز خون دادم... ساعت 8/5صبح رفتم.و آزمایش رو دادم و گفتن بعد از ظهر جواب آماده میشه..دل تو دلم نبود.. اومدم خونه و بیصبرانه منتظر بعدازظهر بودم... یه حس مبهم بهم میگفت که دارم مامان میشم..ولی از طرفی هم تا  جواب آز مثبت نمیشد نمیتونستم باور کنم.. بالاخره ساعت شد 1و من بدو بدو تا آزمایشگاه رفتم...یکم نشستم تا ج آماده شد... دل تو دلم نبود . جواب رو بهم دادن..روبه روی عدد بتا نوشته...
28 تير 1394